تبليغاتX
مروارید های سیاه
مجموعه ای دوبیتی های جناب استاد یوسف کهزاد
دوستان عزیز سلام .

به ادامه مروارید های سیاه توجه کنید.

 

سراسر کابلم ویران گذشته

همه پیرو جوان دیوانه گشته

چنان در دست نامردان اسیر است

که هر جا قصه اش افسانه گشته

 

وطن امروز دست بردگان است

همه دیوانه ای یک لقمه نان است

کی میپرسد از این بی بندوباری

که در ها بسته بر روی زنان است

 

الهی می پرستان را ببخشای

حریف باده نوشان را ببخشای

به کعبه هر که میبخشد گنه را

تو در میخانه مستان را ببخشای

 

اگر شوق دلت در قتل عام است

جهاد راه اسلامت کدام است ؟

مشو ار کرده ات امروز غافل

که فردا سخت روز انتقام است

 

به حال خود مرا گریان گرفته

به هرجا میروم هاوان گرفته

به بندیخانه ای کابل اسیرم

که کابل چهره ای زندان گرفته

 

وطنداران وطن آخر  چها شد

تنش پرخون چو دشت کربلا شد

پسر از مادر و مادر ز دختر

پدر از تار و پود خود جدا شد

 

الهی چاره با گریان نمیشه

دل پردرد ما درمان نمیشه

مگر از غیب سازی چاره ای ما

و گر نه شام ما پایان نمیشه

 

ادامه دارد

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 21:53  توسط زبیر  | 

باعرض سلام و درود!

نمیدانم جاده آواره گی را آخری است یا خیر ؟ سالهاست که انتظاریم و گوش به اخبار ولی کجاست که هدهد  خوشبختی ما صدا در آورد و مارا اماده بازگشت کند.

هفته قبل هشدار ریس جمهور کرزی به پاکستان و طالبانش را شنیدم که واقعآ یک حرف بیجا و دور از فکر و اندیشه ای یک ریس جمهور بود. و طرز سخنرانی ریس جمهور مانند کلنگک یا خیز و جست مرغ میماند.

 

کرزی فغان و شـــــــکوه  و قت قتاز کرد

دیشب تمام بســــــتر خود بی نماز  کرد

وی صبح بی وضو به  لـب بام  ارگ رفت

فرمان جنگ نوـشت و بلند قت قتاز کرد

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 23:45  توسط زبیر  | 

 

به ادامه مروارید های سیاه

از جناب استاد کهزاد

مرا گفتند كه كابل در فغان است
به زير توپ وراكت خون چكان است
الهي بچه دشمن بميرد
كه از دستش به خون پيرو جوان است




چه (باغ بابر) و (دارالامان) بود
چه (شهرارا) بزم عارفان بود
به روز هاي جمعه در( بند قرغه)
به هر سو ميله پير و جوان بود




گذشت انوقت كه بخت ما جوان بود
دل كابل به هر كه مهربان بود
به (دامان سخي )‌و (باغ قاضي)
به هر سو ميله كاغذ پران بود



هزاران مرد و زن بي دست و پا شد
هزاران دختر از مادر جدا شد
هزاران خانه شد با خاك يكسان
هزاران بيوه زن بي سرپناه شد



چه (ده دانا) و (قصر چهلستون ) بود
چه قصري كزهمه قصر ها فزون بود
چنان بر شوكت خود ناز ميكرد
كه ني در فكر جنگ و ني به خون بود



دگر ان ميله ( خواجه صفا)‌نيست
دگر كابل به ما عشرتسرا نيست
اگر امروز و فردايم همين است
دگر اين خاك ٬ خاك (آريا ) نيست




بهارت اين وطن آخر خزان شد
زخونت دشمن پيرت جوان شد
چرا قسمت ترا بيچاره كرده
كه خاكت پايمال دشمنان شد.

 

ادامه دارد..

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم شهریور 1384ساعت 4:38  توسط زبیر  | 

 

 

بیست و ششمین سال ار خاموشی سلطان آواز احمدظاهر فقید میگذرد ولی او و آوازش تا هنوز در قلمروز موسیقی افغانستان حکمروایی میکند.

روحش شاد یادش برای همیش گرامی باد!

 

ای مرگ هزار خانه ویران کردی

در ملک وجود غارت جان کردی

هر گوهر قیمتی که دیدی به جهان

بردی و به زیر خاک پنهان کردی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1384ساعت 5:20  توسط زبیر  | 

با سلام و درود به دوستان!

با زهم  مرواید های چند از سخنور و ادیب نامدار دیارم جناب یوسف کهزاد

 

وطن فرهاد دريايت كجاشد
(هما) و (سرتاج و بابايت) كجا شد
(پرستو)و (خيال) و (مهريارت)
هنر مندان والايت كجا شد




كجا شد (شامل) و (سيما ترانه)
كجا رفته (رحيم بخش) زمانه
كجاست (سلما)و ( مختار مجيدت)
چه شد دوران ساز عاشقانه



به (شير غزني)سوزي رسيده
كه دامن تا گريبانش دريده
ز (الطاف ) و (الفت)هم نپرسي
كه هر دو پا در غربت رسيده




چرا(احمد ولي) از تو جدا شد
چرا (پروين) فرار ملك ها شد
(اميرمحمد) ز دست بي كسي ها
قدش از بار غم يكدم دو تاشد



هرات و بلخ و پغمانت كجا شد
شمالي و بدخشانت كجا شد
تو روزي افتخار شرق بودي
ز غزني تا سمنگانت كجاشد




دو سه روز است كه كابل در جدال است
ز (جاده)تا به (سيلو) قيل و قال است
خبر از (شاه شهيد) او نداريم
كه زير كوه نادر خان چه حال است

 

ادامه دارد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1384ساعت 6:30  توسط زبیر  | 

بنام خدای عالم!

 

شمالك هاي كابل جان چه خوب است
به موتر رفتن پغمان چه خوب است
به پارك شهر نو از ( چاريكاري)
كباب سيخي بي نان چه خوب است



چه (كوته سنگي) و (ماتو قلا) بود
چه ( پوهنتون) و (ليسه سوريا) بود
به يكسو زيارت پير بلندش
به يك سو قيل و قال سيناما بود

دگر گل در گلستانت نباشد
دگر مستي به پغمانت نباشد
نخوردم سالهاست توت شمالي
دگر انگور پروانت نباشد


بهار گل در شهر گلبهار است
نمود زنده گي در قندهار است
به پكتيكا و پكتيا نظر كن
چرا گرديز و منگل خاكسار است


وطن ويرانه بود ويرانه تر شد
از او بيگانگان بيگانه تر شد
الهي جنگ را ديگر نياري
هزاران كودك آنجا بي پدر شد

به راكت سينه كابل دريدند
همه بود و نبودش را كشيدند
به ناموس وطن كردند بازي
به دنيا بيني خود را بريدند 


دلم خون از فراه و باميان است
خراب غزنه و غور و كيان است
انا ر قندهار را بنازم
هنوز هم لذت او در دهان است

اگر روزي شوم مهمان كابل
سر خود ميكنم قربان كابل
به صبح صادق و شام غريبان
مه قربان همان آذان كابل

ادامه دارد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم بهمن 1383ساعت 5:55  توسط زبیر  | 

با یک دنیا صمیمیت!

اگر (هنگامه )و(حيدر سليم) است
و گر (مسرور)و (ارمان)‌و (نعيم) است
اگر پرسي از حال (شادكامت)
دلش چون(قاسمي) از غم دو نيم است




كجاشد (مهوش) دردانه ي تو
(پريسا مرسل) مستانه ي تو
يه گرد شمع رخسار تو هرشب
(وحيد صابري) پروانه ي تو




اگر (منگل) به ساز خود صدا داشت
صداي (نغمه) در دل تار ها داشت
ز (شيدايي ) نپرسيدي كجا شد
چو (غفاري) به لب حمد خدا داشت



كجا شد (رستگار) و (ساربانت)
(صبوري) با (وجيهه) پاسبانت
كجاست (ظاهر هويدا) و (جوادت)
كجاشد (ناشناس) و (شهروانت)



ز (استاد هاشم) و (راهي) خبر نيست
ز (ناهيد) و (اماني) هم اثر نيست
كجا رفتند (بيلتون ) و (قمر گل)
(بديع) را بيوطن ذوق هنر نيست



الهي گل نسازي نام كابل
نريزد خون دگر در جام كابل
سحر خون ميچكد از آفتابش
شفق خون ميخورد از نام كابل




هر آنجا عاشقان و عارفان است
اميد مردم كابل به ان است
به آن ( شاه دو شمشيره )‌نظر كن
كه خاكش جلوه گاه آسمان است




مزارت اي (سنايي) زير پاشد
وطن در ماتم خود كربلا شد
كجاشد (اكبر)و ( محمود) غزنه
كه از شمشير شان خيبر دوتا شد




اگر كس سوي كابل جان روان است
خطي دارم براي دوستان است
بيارد مشت خاكي از وطن را
كه در چشمم دواي جاودان است




به كشور بي سوادان سر دبير اند
هزاران پياده در بست مدير اند
رءيس و آمر دفتر كه بيني
همه از خويش و قوم هاي وزير اند


+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن 1383ساعت 8:12  توسط زبیر  | 

وبازهم سلام و درود برشما باد!



همه در ها به روي زن بسته گشته
همه مردم ز هستي خسته گشته
نه ساز سينما ني دنگ و دولي
وطن چون شيشه بشكسته گشته




به هر جا ميروم جنگ و جدال است
دو افغان بين خود در قيل وقال است
به اين بي اتفاقي ها كه ديدم
به جنت بودن ما هم مهال است



شنيدم كابله ليلام كردند
وطن تا مذهبش بد نام كردند
به پيش هندو و گبرو مسلمان
خوده رسواي خاص و عام كردند



چه پشتون و چه تاجك چه هزاره
همه كردند و طن را پاره پاره
اگر ميهن پرستاني چنين اند
بزن بر افتخار شان نغاره



حريفان پشت سر خاريده ميره
وطن از دست شان شاريده ميره
ولي پاداش اين ملت همين است
كه راكت بر سرش باريده ميره




گناه مردم كابل كدام است
كه طفل بي كسش زنده بنام است
گرفته بردهان پستان مادر
كه راكت ميرسه كارش تما م است




ز فقر حال وطن را زار كردند
زهستي مردمه بيزار كردند
به زور راكت و چور و چپاول
سراسر كابله تارو مار كردند




ز (كارته)‌تا به (سيلو ) خون روان است
به هرسو كشته پير و جوان است
(هزاره) تشنه خون (هزاره)
يكي بالاي ديگر بد گمان است




كجا رفته (ترانه ساز) كابلگ
كجا شد عاشقاي گلباز كابل
نه سازي ني سرودي از (حلاند) است
كجا رفته ني و ني ساز كابل




(عزيز غزنوي) ديگر خموش است
(هماهنگ )و (زمان)‌خانه بدوش است
نپرسيدي تو از ( طاهر شبابت)
كه از هجران تو خونش به جوش است



+ نوشته شده در  جمعه نهم بهمن 1383ساعت 19:35  توسط زبیر  |